X
تبلیغات
رایتل

محتکر

سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 17:43

این روزا دارم گوشه کنارای اتاقمو مرتب میکنم

کتاب ها ، کمد لباسا و ....

جدیدا فهمیدم من یه احتکار کننده بودم خودم خبر نداشتم


 

یه کمد دارم مال خیلی قدیم ندیما
تمام کتاب داستانای بچگیام توشه 
یه کشو داره که یه عالمه خرت و پرت توش دارم
دیروز ریختم مرتبش کنم
یعنی انقددددددددددددر دفترچه یادداشت و مداد و پاککن بچگونه و باربی از توش یافتم
نوِ نو، دست نخورده دست نخورده سالم سالم

یعنی تو کار احتکار بودم شدید
بیشتر حس میکردم باید اینا رو یادگاری نگه دارم تا توشون بنویسم 
همه رو جمع کردم دادم بابام تا بده به یه دختربچه 
امیدوارم اون ازشون استفاده کنه باهاشون ذوق کنه و کلی خوشحال شه
باید با این وسایل توی همون دوران بچگی کرد 

داشتم به این فکر میکردم که الان من چقدددددددر عروسک دارم که بسته بندی کردم گذاشتم اون بالا
خیلیاشونم نو نو هستن چون بزرگتر بودم که خریدمشون
اونوقت چقدر دختربچه هستن که الان آرزوی داشتن یه عروسک دارن 
خیلیامون اینا رو نگه میداریم چون خاطراتمون بهشون وصله
اما بیشتر که دقت کنیم
خاطراتمون توی قلب و ذهنمونه
.
.
.
الکی مثلا من خیلی حافظه ام خوبه همه چی هم یادمه 
اگه اشخاصی رو پیدا کنم دلم میخواد بعضیاشونو هدیه بدم
یاد قسمت آخر داستان اسباب بازی 2 افتادم
 پسره قراره بره دانشگاه
سکانس آخرش که تمام اسباب بازیاشو میده به اون دختر بچه
همیشه توی اون سکانس دلم میگرفت 

دفتر برنامه ریزی مداد چی هم پیدا کردم
این دفتر از اوناست که هیچ وقت جدی گرفته نمیشه
ولی من یکی داشتم واسه خودم نه واسه مشاور و پشتیبان و غیره و ذلک
یعنی هرچی دل تنگم میخواسته توش مینوشتم 
خیلی خنده دار بود
در عین حال خیلی جالب بود
یه چیزایی نوشته بودم که نگو
همشم امید داشتم از هفته بعد بهتر بشم
بعد دیدم چقد خوبه تو وبلاگمم خاطراتمو مینویسم
شاید چند سال دیگه به اندازه این متنای دفتر برنامه ریزیم واسم جالب بشه 
الانم مطمئنا خاطرات اوایل دانشگاهم واسم همینطور جالبه

یکی از چیزای جالبی که دیدم این بود
کنار عکسه نوشته بودم "به امید این روز"
این روزم اومـــــــــــــــــــد
این روزم گذشت
...

 





نظرات (1)
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 12:19
دلم گرفت
اون سکانس آخر داستان اسباب بازیها رو هم ندیدم، ولی الان که گفتی اصلا اشکم داشت در میومد
منم تقریبا همه ی اسباب بازیامو دادم به دیگران ولی الان انقدددددر دلم براشون تنگ شدههههههه
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نبینم دل مامانم بگییییییییرههههههههههه
آره خیلی ناراحت کننده ست اونجاش بعد وودیم نمیخواد بده اما دختره گیر میده میگه اونم میخوام اینم دلش میسوزه میده بهش اصن
کار خوبی کردی مامان
من دلم میخواد یه جایی پیدا کنم شبیه اینجاها که بچه های کوچیک رو نگه میدارن همه رو ببرم بدم اونجا
حیف کسی فعلا پایه نیست منو ببره بعدا باید خودم بیایم
ای جانممممممممممممممم اونام دلشون واسه تو تنگ شدهههههههههههههههههههههههههه
فک کن آدم اسباب بازی مهسا باشه
مهسا الان یهو بی ربط یاد این افتادم که بچه بودی دستتو میکردی تو تنگ ماهییییی قربونش بشمممممم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد