دنیای عجیبی است کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری و
کسی که تو دوستش داری او تو را دوست ندارد وکسی را هم که
تو دوستش داری و او نیز تو را دوست دارد به رسم دین و آیین به هم نمیرسید.
دکتر علی شریعتی
حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم
ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .
اگه تونستی حدس بزنی از بین ۷ تا خط بی آر تی من باکدومشون میرم جایزه داری.
می دونم عکسه ماته خودم تو بی آر تی گرفتم در حرکت بود گفتم طبیعی باشه.
البته ۹۹.۹ درصد حدست درسته چون از ۷تا خط ۴ تاشو که طی کردم ولی الان با
سه تاش میرم . ...(خودت ریاضیت ضعیفه)
ولی هرروزش واسم یه عالمه خاطره شده ها...
فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو آنقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشد به یاد خالقش نمی افتد
جاتون خالی داشتیم با بچه ها از دانشگاه بر میگشتیم یهو چشمون افتاد به
یه اعلامیه سگ گمشده که عکسش و در اصل اعلامیه هه تو ادامه مطلب
هست خوب اگه پایه ای بیا بریم پیداش کنیم ۶۰-۴۰ خواستی خبرم کن.
ادامه مطلب ...آنجا که همه مثل هم فکر می کنند ، هیچ کس خیلی فکر نمی کند .
این عکسم که نمونه بارز منه وقتی صبح زود کلاس دارم نمیذارن آدم زندگیشو بکنه!
حقیقی ترین دوست داشتن,دوست داشتن مادره حتی اگه
دوست داشتنشو به زبون نیاره!
ادامه مطلب ...حالا این که دانشگاه, بی خیال ما نمیشه و وقتی از هفت روز هفته هشت روزشو میریم دانشگاه و باز یه ذره قیافمون آشنا نمیزنه و باید کارت نشون بدیم بماند ولی بازم همه اینا خاطره میشه.
به عنوان مثال یکی از دوستای من میگه:
این چند روز که این نگهبان آقاها دم در میشینن هر روز کیف پولمو واسه نشون دادن کارت در میاوردم و بازش می کردم جلوی نگهبان و رد می شدم . دیدم هر دفعه که من رد میشم آقا گل از گلش شکفته میشه و کلی ذوق و خلاصه تا کجا نیششون باز میشه نگو من به جای اینکه لایه دوم کیفمو که کارت دانشجویی توشه نشون بدم لایه اولشو که آینست رو نشون میدادم!
آخی الهی آقای نگهبان خودشو تو آینه میدیده چقدر ذوق می کرده که بی خیال کارت میشده...
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند…. و گنجشکها جدی جدی می میرند. آدمها شوخی شوخی زخم می زنند …. و قلبها جدی جدی می شکنند. آذمها شوخی شوخی لبخند می زنند…. و دلها جدی جدی عاشق می شوند .
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست
اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .