از اول مهر تاحالا دومین باریه که سرما خوردم. 2 هفته پیش سرما خوردم هفته پیش بهتر بودم این هفته دوباره سرما خوردم.
حالا سرماخوردنم به کنار . سه شنبه این هفته هم ارائه دارم. دلم واسه بچه ها میسوزه که باید صدای خوشگل و تو دماغی منو تحمل کنن. یادمه قدیما میگفتن سرماخوردگی n تا ویروس مختلف داره که اگه یکی از اونا رو بگیری دیگه اون ویروس رو نمیگیری و یکی دیگه از ویروس ها رو میگیری.
ولی اون n یه عدد متناهی بود که الان من یادم نیست و من حدودا n به توان n بار فقط خودم به شخصه سرما خوردم .
پس میتونم این نظریه رو نقض کنم
(خدایا شکرت یه وقت فکر نکنی من دارم ناشکری میکنمــــــــــــــــا نــــــــــــــه)
گفتم صدا یاد یه چیزی افتادم. چند وقت پیش(دوران سرماخوردگی اولم) یه روز هندزفری گذاشته بودم تو گوشم.
( اینجا باید ذکر کنم که خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد من هندزری رو توی دوتا گوشم بذارم چون تو خیابون که خطرناکه
، توی بی آرتی هم که آدرس میپرسن
البته همیشه در اون گوشم که هندزفری هست صحبت میکنن
، توی خونه هم ممکنه کسی کاری داشته باشه
) از قضا اینبار توی دو تا گوشم بود و داشتم آهنگ مترسک مازیار فلاحی گوش میدادم
همشم با اون مترسکه همدردی میکنم اصن یه وضعی
بعد فکر کردم دور و برم خالیه داشتم واسه خودم با آهنگ میخوندم
بعععععععععععععد اونجاشم بود که میگه آدما رو دوست ندارم عاشق شمام کلاغا آآآآآآآآآآآااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
(به این آ های آخرش دقت کنین ساده از کنارش نگذرین.
) خلاصه همینجوری با اون صدای خوشگل تو دماغیم داشتم میگفتم آآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآ
همینجوری بالای سرمو نگاه کردم
دیدم بابام بالای سرمه یعنی اصن
....
امروووووووووووووووووووووووووز بگین خب
سوار بی آرتی بودممممممممممممم
بععععععععععععععععععععععععد
همینجوری تو فکر خودم بودم
یهو مچ دستم درحالت پیچش حداکثری بین میله و در گیر کرد
یعنی اگر بدونین چه دردی داشت. کلی هم وایسادم تا همه مسافرا سوار شن راننده در رو ببنده
یه همچین آدم توداری هستم من
بازم دستم کبود شد
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دستمممممممممممممممممم
این روزها بی آر تی خیلی شلوغ تر از قبل شده
مجبورم زودتر راه بیفتم چون مدت خیلی بیشتری توی ایستگاه معطل میشم خیلی طولانی
این مدت طولانی باعث میشه تجمع جمعیت توی ایستگاه بیشتر بشه و سوار شدنم سخت تر میشه
یکی از جاهایی که باید بی آرتی سوار شم چهار راهه و چراغ های خیلی طولانی مدت داره
چندروز پیش رفتم توی ایستگاه و چون چراغش طولانی بود 4 تا بی آرتی وایساده بودن
تا ته ایستگاه و دم اتوبوس آخر رفتم ولی همه پر پر بودن
یه دفعه دیدم یه اتوبوس جدید اومد که تقریبا هم خالی بود ( البته خالی از دید من با خالی در تصور شما خیلی فرق داره) . راننده هم دید یه جمعیتی چشم میچرخونن واسه یه بی آرتی جدید... یه دفعه نگاه کرد گفت : 1...2....3... دستاشو زد به هم و ادای دویدن رو درآورد... خیلی صحنه ی بامزه ای بود
همینجوری نوشت: جاتون خالی دیدین که آدم وقتی یه وسیله مثل گوشی و امثالهم میخره همون روز اول همه زیر و بمشو در میاره... منم نشستم همون شب اول که زیر و بم mp3player رو در بیارم چشمتن روز بد نبینه رفتم گشتم رسیدم به setting رفتم توی زبانها بینم چه خبره همینجوری داشتم بالا پایین میکردم روی زبان ژاپنی دستم رفت رو تایید یعنی عالی بود.وقتی هم یه چیزی رو تایید میکنی از اون قسمت خودش میاد بیرون دیگه یه مدت سرم گرم بود
دیروز توی راه برگشت از دانشگاه یکی از دوستام داشت در مورد دوستی میگفت
اینکه دوست کسیه که آدم دلش براش تنگ بشه...
زمان هایی که تو محیط علمی نیست مثل تابستونا بازم ازش خبر بگیره
همیشه باهم در ارتباط باشن...
با هم چند وقت یکبار بیرون برن
میگفت من از آدمهایی که یه روز خوشحالن یه روز ناراحت خوشم نمیاد
از کسایی خوشم میاد که همیشه خوشحالن هستن
کسایی که با معرفتن
کسی مثل سال بالاییمون که با وجود سال بالایی بودن با جمع ما خودمونی شده و...
جالبه ... نظر شما چیه؟
یه جمع دوستانه میتونه بزرگ باشه ... اکیپی باشه ...چند نفر توی یه جمع باشن
ممکنه بازم توی اون اکیپ چند به چند باهم صمیمی تر باشن
ممکنه بعضیا هم فقط باشن
یه چیزی بزارید بچه تون تا میتونه شیطونی کنه... هیچ وقت جلوی شیطونی هاشو نگیرین
همه از جمله خودم بیشتر از افراد شیطون خوششون میاد
گرچه شرایط زندگی آدم ها با هم خیلی فرق داره هیچ وقت قابل مقایسه نیستن
دیروز دوستای دانشگاهم بهم کادوی تولد دادن
یه mp3 playeeeeeeer .. منم که عاشق آهنگ گوش کردن ...
این چند روز همش منو میذاشتن سرکار میرفتن این گوشه کنارا ... همش مرموز میشدن
هی منو سرگرم میکردن ... هی منم میرفتم میپریدم تو کلاس اونام یه واکنش های خفیفی نشون میدادن
نشون به این نشون :
حالا این هی که میگم 2 بار بوداااااااااااااااا گفتم جو بدم مزه اش بیشترشه
خلاصه اینکه دیگه شرمنده کردن و کلی ذوق زده شدیم ووووووووووووووو ...
تازه یه ایده ی ابتکاری هم زده بودن یه چیزی درست کرده بودن صفحه ی اولش عکس های خودمه و عکس های دسته جمعی مون و صفحه های بعدیش عکس تک تک دوستای عزیزم ... خیلی دوستش دارم حالا قراره همه پشت عکساشون واسم یادگاری بنویسن
دست همشون درد نکنه
آخی امروز اول مهر بود
باز آمد بوی ماه مدرسه ....
همشاگردی سلام همشاگردی سلام
پنجره پنجره پنجره ها...
(جشن عاطفه ها بود یا نیکوکاری( یادم نیست کدوم مال عیده ))
چقدر وقتی تلویزیون این آهنگا رو میذاشت من حرص میخوردم (حالا گفتن نداره)
امروز صبح که میرفتم دانشگاه مدارس داشتن سرود ملی پخش میکردن یادش به خیر
صف وایسادن- ازجلو نظام- سرود ملی- دعای فرج و...
نزدیک تابستون که میشد میشماردم و جمع میزدم ببینم چندروز تعطیلم
30+30+30
راستی ماه های تابستون 31 روزه ست آخ جون 3 روز بیشتر
تیر که تموم میشد اشکال نداره 2 ماه دیگه هست مرداد که میگذشت بابا یه ماه دیگه مونده
(مشغول ازمبه اید اگه فکر کنید من دبیرستانم از این تفکرات داشتم... اینا مال دبستان بود
)
حالا خودمونیم با اینکه بچه درسخون بودیم ولی من که به شخصه دم مهر که میشد دلم میگرفت
(شکلکاشون چه ضایع شده )
دیروز داشتم مصاحبه با شکوفه های سال اولی رو میدیدم
خداییشم این مصاحبه ها دیدن داره... بچه ها اونقدر پاکن که حرفاشونم شیرین و دلنشینه
ازشون میپرسید می خواید چیکاره بشید؟ یکیشون میگفت خواننده ... عزیزم
یکیشونم که گریه میکرد میگفت مامانم گم شده... ( الان همون حالتی ام که نمیدونم گریه کنم یا بخندم )
منم هرروز که میرم دانشگاه مامانم گم میشه ...
میخوام به مناسبت این اول مهری یه بخشی از قصه های امیر علی نوشته ی امیر علی نبویان رو براتون بذارم
داستاناش خیلی قشنگن و چقدر من با این بخش همزادپنداری میکنم
**اول مهر**
بعید است محصلی وجود داشته باشد که معتقد نباشد بهترین و عزیزترین فصل سال تابستان است.اما چه کنیم که روز ها می ایند و می روند و پاییز و موسم تحصیل هم فرا می رسد.
این مسئله برای بنده که ارادت ویژه ای به تعطیلات دارم و بی میلی بیمار گونه ای به باز گشایی مدارس نمودی بی مثال دارد.بدین ترتیب که وقتی تقویم فرارسیدن شهریور را هشدار می دهد و بعد کجاوه ی کج و کوله عمرم در سرازیری نیمه ی دوم ان ترمز می برد ماتمی عجیب وجودم را فرا می گیرد.نا گفته نماند غم این مصیبت وارده وقتی مضاعف می شود که با معرکه گیری های مرسوم فک و فامیل و حتی رادیو و تلویزیون توام می گردد که ضمن رفتاری مملو از حس ترحم به امثال بنده در تلاش اند وانمود می کنند چه اتفاق فرخنده ای در پیش است.
هرچند که تمام همدردانم خوب می دانند این اش کشک خاله خانم را تا قاشق اخر باید خورد و به زور به به و چه چه کرد. توضیح انکه اگر کسی تا اینجای بحث هنوز مردد مانده که ایا به بنده شبیه است یا نه باید عرض کنم یکی از نشانه های بارز یک ماتم زده ی واقعی از فرا رسیدن فصل مدرسه این است که در روز های پایانی شهریور مدام تقویم را به امید یافنتن تعطیلی های رسمی ورق می زند با یافتنشان شاد و با مشاهده اصابت حتی یکی از انها به روز جمعه غمگین...
"بخشی از قصه های امیر علی- امیرعلی نبویان"