2 روز بعد از اون جابه جایی دوباره اومدم دیدم دستگاهم نیست و جای دستگاه من یه دستگاه دیگه گذاشتن دوباره جای منو عوض کرده بودن ولی فرقش با اون بار این بود که کلی خوشحال شدم
چون دوباره رفتم جایی که افراد قبلی هم اونجا بودن
چون لیدر گروه هم اونجا بود و کم کم میخواست به من کار واگذار کنه ... بهم گفت یه صفحه ی login درست کن در ارتباط با پایگاه داده مون تا بگم چیکار کنی. جالبه گاهی به یه ارورهایی میرسم که هیچکس اونجا تاحالا ندیده
دیگه با کلی سرچ فهمیدم مشکل از 64بیتی بودن ویندوز و 32 بیتی بودن نرم افزاره وگرنه کد درسته . خداروشکر صفحه رو هم که دیدین راضی بودن و گفتن خیلی خوبه حالا قراره مراحل بعدی رو بگن ...
امروزم یه کاآموز جدید اومده بود اومدن از من پرسیدن تو این چندوقت چی خوندی بدیم اونم بخونه
گویا تا بهش دستگاه بدن قراره بیاد پیش من ... مشتاق دیدار کارآموز جدیدم
ساعت کاری جدید هم شده از 8:30 تا 3... جالبه من از کارمندها بیشتر میمونم اونجا
گاهی سرگرم میشم حواسم میره و ساعت میگذره اونبار نگهبان اومده بود بالا میگفت ساعت کاری تموم شده شماهم که کارآموزی چرا نرفتی ؟
یعنی ما کلا با نگهبان های دانشگاه و محل کار و همه خاطره داریم
یه نفر اونجا هست که خیلی توی کارها کمکم میکنه دلم میخواد یه جوری اینهمه محبتشو جبران کنم
امروز تو محل کار جابه جایی داشتن . برام خیلی عجیب بود ولی انگار زیاد این اتفاق میفته!! کلی به اینجا عادت کرده بودم. کلی از کنار دستیم کمک میگرفتم . تازه عادت کرده بودم و خیلی راحت بودم. 5 نفر بودیم که از بخش توسعه توی بخش تولید کار می کردیم ولی گفتن بچه های تولید میخوان بیان بالا شما برید پایین . خلاصه اینکه میز کارم عوض شد و تمام بچه هایی که بهشون عادت کرده بودم رفتن یه اتاق دیگه
راستش خیلی دلم گرفت آخه تازه به اونجا عادت کرده بودم . متاسفانه خوب نیست که آدم نتونه زود با تغییر کنار بیاد و من اینجوریم
... چی بگم هرچی خدا بخواد ...
امسال برای تولدم داداشم کلی برنامه ریزی کرده بودکه غافلگیرم کنه .جدا هم کاراش بامزه بود
.از یه هفته قبل بهش میگفتم کادو واسم چی خریدی? میگفت پارکش کردم تو پارکینگ خونه ی پدرجون (پدربزرگ خوبم)
. خلاصه شب تولدم دوتا پلاستیک گوشه ی پذیرایی بود که من دیدمشون
داداشم گفت بری طرفشون میکشمت
قرار بود فردا شبش کادوهامو باز کنم که میشد شب تولدم
خلاصه 3 تا کادو بود که به من گفت حتما از کادوی صورتی رنگ شروع کن!!(خدا به داد برسه
) کلی تکونش دادم یه جعبه ی بزرگ که یه چیز کوچیک توش اینور و اونور میرفت
خلاصه بازش کردم توش سوئیچ بودسوئیچ ماشین بابامو کادو کرده بود
جالبه میگه هرچی فکر کردم از چی خیلی بدت میاد به نتیجه ای نرسیدم که اون رو کادو کنم
فقط یادم بود از حلیم بدت میاد
میگفت کلی هم دنبال کارتI HATE YOU گشتم ولی پیدا نشد .
دومین کادو توش کلی کتاب بود .
روی یکیشون زده بود از طرف علی و بقیه از طرف مامان و بابام بود . کتاب علی : قورباغه را قورت بده 21 روش موثر برای فرار از تنبلی
و انجام بیشترین کار در کمترین زمان من:
علی :
بقیه هم چندتا رمان بودن. اول همه ی کتاب ها هم یه عکس فامیل دور گذاشته بود آخه من عاشق فامیل دورم.
میخواسته عروسکشو بخره ولی پیدا نکرده .
آخرین کادو هم یه عروسک بامزه بود که یه هندزفری رو با چسب چسبونده بود به گوشش
کلی ذوق کردم آخه یه چند وقتی بود مواد بهم نرسیده بود.
خلاصه که اینجوری ...
خاله ها و پدربزرگ مادربزرگ هم مثل همیشه ما رو شرمنده کردن ...
(توضیح نوشت :مقصود از سوپ ریز همون سوپرایزه )
یکی از دوستای دانشگاهمم واسم یه کارت درست کرده که خیلی قشنگ شده کلی غافلگیر شدم
یکی از بچه های کوچه بغلی هم واسم یه عکس اسکندر فرستاده کلی خوشحال شدم خیلی نازه
همه ی دوستان هم یادشون بود با اس ام اس تبریک گفتن ممنونم
بعدا نوشت: یکی دیگه از دوستای مهربونم هم با ایمیل خیلی قشنگش یه عالمه غافلگیرم کردممنونم
امسال خیلی غافلگیر شدم از طرف همه، از طرف کسانی که شاید فکرش رو هم نمیکردم
میخوام از همه بابت مهربونیشون تشکر کنم
از اول تیر رفتم کارآموزی. جالبه من از تابستون پارسال داشتم به جاهایی که میتونم برم کار کنم فکر میکردم. مثلا این آقا میتونه کمکم کنه یا اون فامیل ممکنه جایی رو سراغ داشته باشه
. ولی آخرش جایی پیدا شد که اصلا فکرش رو هم نمی کردم
. به لطف همون شوهرخاله ی گرامی و معروفمون یه شرکت بسیار عالی پیدا شد. یعنی یکی از بستگان ایشون اونجا کار می کردن . و سط امتحان ها رفتم یه فرم درخواست پر کردم و اواخر امتحانام ایشون خبر دادن که میتونم برم اونجا
.روز اول تیر با کلی استرس رفتم اونجا
اولش قرار بود برم پیش مدیر مربوط به بخش نرم افزاری
که به لطف وجود این پارتی گرامی کلی هم تحویلمون گرفتن
.(پارتی خیلی چیز بدیه
) بعد گفتن رزومه رو خوندم و خوشحال میشیم اینجا کار کنین
و انشاء الله در آینده استخدام بشین .من؟ استخدام؟بام؟ شیب؟
خلاصه این که یکی از کارمندهاشون رو صدا زدن و من رو سپردن به ایشون . خلاصه یه هفته از رفتنم میگذره به نظرم محیطش خیلی عالیه
کسانی که اونجا کار میکنن خیلی مهربونن مخصوصا کسی که کنار من میشینه یه چیزی از مهربون هم اونورتر
اونقدر با من خوبه
.(از شنبه احتمالا به خونم تشنه میشه
) جالبه همه اونجا یه لیوان مخصوص دارن که ساعت به ساعت واسشون چای میارن
روز اول که من لیوان مخصوص نداشتم واسه من کمتر آوردن (2 بار . بسه دیگه کلیه ؟ بام؟
)بعد این دوستمون سریع گفت لیوان بیار چای میچسبه هی بهم خرما تعارف میکرد بیسکویت تعارف میکرد
. کلی توی کارها راهنماییم میکنه
. دیروزم گفتم من اینترنت ندارم؟ گفت باید واست user جدا درست کنن. چند دقیقه بعدش اومد username و pass خودشو واسه من زد تا استفاده کنم( بابا اینترنت استفاده کنم یا خجالت
) . واقعا خوشحالم که همچنین آدم های مهربونی اطرافم هستن. بقیه هم همه مهربون هستن
. اون فامیل ِفامیل خوبمون هم خیلی مهربون هستن کلی حواسشون به من هست یه نرم افزار office communication هم هست هر روز با هم صحبت میکنیم
آخه ایشون طبقه ی اول هستن و من طبقه ی هفتم. دارم سعی می کنم نرم افزار ها رو یاد بگیرم چون آموزش هایی که توی دانشگاه هست با اون هایی که توی محیط کار استفاده میشه متفاوته
. البته فکر میکنم از نظر زبان برنامه نویسی بهتر باشه ولی از نظر پایگاه داده تفاوت داره.
خدایا خودت کمک کن