ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
خب دیگه تقریبا 2 ماه از رفتنم به کارآموزی میگذره و باتوجه به قانون کارآموزی که باید 280 ساعت کار را بیاموزیم طبق محاسبات من دوشنبه ی هفته ی پیش کارآموزیم تموم میشد. یه کلاس برنامه نویسی جاوا هم توی دانشگاه پیش ثبت نام کرده بودم که دیگه داره شروع میشه. دیروز میخواستم برم با مسئول اونجا صحبت کنم که یک روز درمیون کلاس دارم که خودشون اومدن پرسیدن ساعت کارآموزیت تموم شده یا نه؟ گفتم گویا
بیشترم شده
فارغ التحصیلی؟ گفتم نه گفتن پس تا آخر شهریور بیشتر نمیتونی بیای ؟گفتم خواسته باشین میام
گفت نه اینجا قانونا دانشجو نمیگیره. خلاصه رفتم و برگه ی ساعت های رفت و آمد این دو ماه رو گرفتم حدود 300 ساعت بود با 16 ساعت اضافه کاری
یعنی عاشق خودم شدم
( تازه وسطش ماه رمضان بود ساعت کاری شده بود 8:30 تا 3 و شبهای قدر که 9 بود وگرنه الان یه 400 ساعتی داشتم
روز 1 تیرم کارت نداشتم واسم غیبت زدن
) خلاصه از صبحش سرم و چشمم درد میکرد از همکارمون یه مسکن گرفتم ولی خوب نشد
میخوستم برم بگم من حالم خوب نیست میرم خونه که یه جلسه داشتن شروع شد حالا مگه تموم میشد
دیگه روحم داشت پرواز میکرد (
چیز نه
) که جلسه ی اونا تموم شد رفتم میگم من حالم بده دیگه میرم
حالمم بد بود گفتم چه جوری با اونهمه آدم خداحافظی کنم
اون یکی کارآموز هم رفته مسافرت باهم خوب خداحافظی نکردیم
بعد پرسیدم پس من چه کنم؟ گفت حالا تا بهت نگفتیم بیا
گفتم باشه من که هستم حالا دور هم هستیم دیگه
بعد پاشدم که بیام اون همکار پرسید سرت خوب شد ؟ من همینجوری اشکام میریختن پایین
دست خودمم نبود آبروم رفت
نمیدونم چرا اونقدر حالم بد بود که اشکام همینجوری میومد
دیگه خداحافظی کردم و تو راه برگشت عینک زدم هی واسه خودم گریه کردم
صبحم پاشدم رفتم دانشگاه برای اولین جلسه ی جاوا که تشکیل نشد و فقط قطعی ثبت نام کردم حال منم هنوز خوب نشده بود و برگشتم خونه
گویا چنین سردرد های ادامه داری میگرن نامیده میشود
آخــــــــــــــــــــــــــــــــــی کارآموز جدید هم اومد روز اول که دیدمش گفتم بیا پیش من بشین تا موقعی که بهت دستگاه بدن با هم کار میکنیم .
آخه گویا اونجا به کارآموزها دستگاه خیلی دیر میدن تقریبا کارآموزیشون تموم میشه یا اگرهم بدن کاملا هندلیه
من شانس آوردم اون روز که من رفتم یه تعداد کارمند رفته بودن و دستگاه یه کارمند رو دادن به من
البته من با همون دستگاه خوب تا الان پدرم دراومده
دیگه خود حدیث مفصل بخوان
خلاصه روز اول کلی از دانشگاه و درس و زندگی گفتیم و صحبت کردیم و ...
بالاخره بعد از مدت ها یه همسن و سال اونجا پیدا کردم
دیگه از اون موقع تاحالا هم کلی باهم صمیمی شدیم
. قرار شده پروژه ای رو که من روش کار میکردم رو باهم ادامه بدیم. یعنی سوژهای داریم سر طراحی هدر و کار با فتوشاپ و اینا... اصلا هم باهم تفاهم نداریم 2 سال طول میکشه تا یه فونت انتخاب کنیم
... به من میگه نرو بمون تا آخر تابستون یه پروژه دیگه باهم کار کنیم اونجا هم که میگن شهریورم بمون فکر کنم با این سرعت انتخاب فونت و اینا باید تا تابستون سال دیگه بمونیم
ولی خب این چند وقته خیلی خاطره شده اگه بخوام برم دلم تنگ میشه
آخی ماه رمضان هم داره تموم میشه اولین سالی بود که توی تابستون هم روزه میگرفتم و هم هر روز بیرون بودم یه کم بعضی روزاش تشنگیش سخت بود ولی الان که داره تموم میشه دلم تنگ میشه .
یه حس خوب یه نوستالوژی خوب همراهش هست که من خیلی دوسش دارم .
امروز هم مسئول آبدارخونه دوباره اومدن لیوان ها رو گرفتن که از یکشنبه دیگه چایی دادن ثانیه ای رو شروع کنن
روزگاری داریم اونجا ...