یه نفس راحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
امروز یه امتحان داشتیم با 2 تا تحویل پروژه
که یکی از تحویل پروژه ها در حد لالیگا استرس آور بود
پروژه ی مهندسی نرم افزار بود، استاد گروه گروه صدا میکرد تو اتاق کنفرانس و تک تک سوال میپرسید و به خاطر تجربه ی عظیمش با یه نگاه کل سوتی های پروژ ه رو درمیاورد
یعنی هر گروهی میومد بیرون قیافه ها داغون ناراحت ما هم گروه آخر بودیم ...........
خلاصه بگذریم ولی الان همه چیز خاطره شد . به خاطر فشار کاری زیاد مجبور شدیم یکشنبه بمونیم خوابگاه. یه تجربه ی جدید، سخت و در عین حال شیرین خاطره ساز
اولش که به 3 نفر بیشتر مجوز ندادن 2تامون قاچاقی رفتیم تو
بچه های خوابگاه کلی مرام و معرفت گذاشتن شام مهمونمون کردن اونم کجا تو محوطه ی خوابگاه نشستیم خیلی با صفا بود
دوچرخه کرایه کردیم کلی دور زدیم (چیه مگه اونایی که پروژه دارن دل ندارن؟!!
همش 10 دقیقه دور زدیم
)
من رکورد شکنی بزرگی کردم شب نخوابیدم و تا 4.30 صبح بیدار بودم ( البته منو نمیشناسین، یعنی یکی از هیجانات بچه ها این بود قیافه ی منو اون شب ببینن
ولی خب یکی مونده به آخرین نفری بودم که خوابیدم
)
خلاصه اینکه با اینکه سخت بود ولی خداروشکر گذشت ، خاطراتش ماندگار شد
ولی خدا منو شناخته کمکم کرد تهران قبول شم، چون خوابگاه زندگی کردن واسه من یکی خیلی سخته ، با اینکه با 4 تا دوستام بودم ولی فضاش واسم خیلی سنگین بود
این روزها دلم میخواد سرمو از گردن قطع کنم بذارم یه گوشه !!! اینقدر که دغدغه های فکریم زیاد شدن
. واقعا تو اینهمه مشکلات عقب انداختن امتحانات از همه بدتره . ما که 4 تا تحویل پروژه داشتیم که با جلو افتادن امتحانا صرفا تاریخشون اومد جلو
. همه روزه میریم دانشگاه از صبح زود تا شب!!
یعنی داغونم آقا داغونم. امروووووووووووووووووز واسه ی پروژمون وایسادیم دانشگاه،بـــــــــــعد همینجوری مشغول بودیم...کارامون تموم شد اومدیم خارج شیم دیدیم در رو بستن!! (توضیحات: توی یه کلاسی بودیم که اون کلاس توی یه راهروئه که اون راهرو در داره. دقیقا همون در رو بسته بودن) تمام چراغ ها خاموش کلا رفته بودن!! اولش که من رفتم تو کما
بعد دوباره گفتم چه کاریه ما که میخواستیم بریم 9 برسیم خونه ،دوباره 6 صبح بیایم ،همین جا میخوابیم دیگه چه کاریه
(هیجان انگیز شد) خلاصه چندتا پنجره بود که شیشه هاشون باز میشد یکی از دوستان پرید رفت در رو از اون طرف باز کرد(از اون درهاست که یه طرف قفل داره یه طرف ازاین قفلها که زنجیر دارن میکشی باز میشن! (خودمم نفهمیدم چی گفتم!)
) . گفتم بچه ها آماده باشین باید بریم واسه رد شدن از سر در دانشگاه هم قلاب بگیریم
!! یعنی امتحانا رو میندازنجلو ، n تا پروژه هم میدن، اون وقت تا ناهارشونو میخورن جمع میکنن میرن
!!
یعنی این چند روزه فشار عصبی داره لِهم میکنه . امتحانا، پروژه ها، کارآموزیم که تابستون برداشتم اصلا نمیدونم کجا برم چیکار کنم؟؟!!، آزمون ارشد، برنامه هایی که دارم یاد گرفتن SQL ، rational rose ،RUP، کار کردن برنامه نویسی ، دغدغه ی پروژه ی پایانی و ....
خواهش میکنم یکی بیاد به من مشاوره بده دارم خل میشم . نمیدونم چه جوری به کارام نظم بدم
... وای خُـــــــــــــــــــــدا
همیشه دلم میخواست .......
خب این روزها هم که روزهای خرید کتاب و نمایشگاهه
دیروز با مادر و برادر رفتیم نمایشگاه
جالبه کمتر چیزی که آدم دست مردم میبینه کتابه !سرانه ی کتابخوانی همینجوریش کم بود الانم که دیگه اینقدر کتاب گرون شده ...
اولین غرفه ای که رفتیم غرفه ی کودک و نوجوان بود مگه چیه خوووووووووو زمان ما از این چیزا نبود
جاتون خالی رفتم غرفه ی شکرستان یه اسکندر واسه خودم خریدم
(یعنی آدم از حاصل رفتن خودش به نمایشگاه لذت میبره
)
خلاصه دنبال یه کتاب برنامه نویسی میگشتم که گذاشته بودم از نمایشگاه بخرم مثلا ارزون تر باشه ولی 10 تومن هم گرونتر شده بود...
بعدش رفتیم نشستیم تو چمن ها که ناهار بخوریم یه گروه 4 نفره نشستن کنارمون .کم کم تعدادشون زیاد شد رسید به 30 الی 35 نفر... یهو حلقه زدن وایسادن که خودتون رو معرفی کنید
جالبه! میدونید کی بودن؟ اعضای یه انجمن اینترنتی با هم قرار گذاشته بودن که همدیگر رو ببینن.
خیلی جالب بود . دور تا دور وایسادن و خودشون رو معرفی کردن اکثرا هم رشته های عالی و از دانشگاه های خوبی بودن . بعضیاشونم که همون اسم های مستعارشون رو میگفتن. من سیندرلاام ،من کلاه قرمزی ام و ...
به هر حال دیدن آدم هایی که یه مدت فقط حرفاشون رو میشنیدی باید جالب باشه
اینم از قندکـــــــــــــــــــــــــــــم (اسکندر)
این روزها دلم یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آرامش میخواد ...
"پی حس همون روزام پی احساس ارامش
همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش"
بخشی از آهنگ احساس آرامش ، آلبوم عاشقانه های احسان خواجه امیری
این روزها به خاطر عقب افتادن امتحان ها استاد ها کلاس جبرانی گذاشتن. شنبه ی هفته ی پیش از 5 تا 8 کلاس جبرانی داشتیم ساعت 8 راه افتادیم بی آر تی اول رو سوار شدیم که هیچ دومی رو سوار شدیم چند تا ایستگاه که رد شد یه صندلی خالی شد قسمت شد بشینم . خلاصه یک سری از بچه ها هم بودن که اونا خیلی زودتر از من پیاده میشن . 2 تاشون که پیاده شده بودن آخری هم ایستگاه بعد میخواست پیاده شه. برگشتم با کلی ذوق و شوق بادوستم خداحافظی کردم . چقدر داشتم حال میکردم که نشستم اما زهی خیال باطل بی آر تی سر پل نرسیده به ایستگاه خراب شد
مجبور شدم با همون دوستم پیاده شم تا ایستگاه پیاده بریم
حدود نیم ساعت منتظر بیآرتی بعدی بشم
و به زور توی در سوار شم
ساعت 10 رسیدم خونه بمونم دانشگاه به نفعمه
(بعد از هر ذوقی ، ضد حال است ... گلنوش ضد حال خورده )
و این هم از طرز نشستن جدید راننده های بی آرتی موقع رانندگی
فقط n موردشو خودم دیدم ...
سیما جان ما رو در غم خودت شریک بدون
از خدای منان میخوام که وسعت صبر شما و خانواده ی گرامی به اندازه ی دریای غمتان باشد
روحشون شاد و قرین رحمت الهی ...
دیشب داداشم گفت بیا اینقدر تو مازیار فلاحی گوش میدی یکی رو بذار من حفظ کنم واست بخونم
آهنگ مجنون لیلی رو گذاشتم . گفت خب میخوام از حافظه ی تصویری استفاده کنم
گفتم خب بیت اول : کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی
بعد گفت خب تو سیب من رازقی
مبل هم عطر عاشقی
گفتم خب: من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی عــــــــــــــــــــــــــــــاشقم
گفت: خب من همیشه خسته ام و خلاصه بقیشم با حرکات دست حفظ کرد
گفتم خب حالا از اول بگو ببینم
گفت: توسیبی ومنم رازقی ،مبلم که عطر عاشقی ... فقط کلماتشو یادش بود
خلاصه حالا کم کم تکرار کرد نصفش و دست و پا شکسته حفظ کرد
صبح پاشدیم میگم بخون ببینم
میگه:سیب و گل رازقی ،بینشونم عاشقی
امروز تو بی آرتی بودم همینجوری داشتیم میرفتیم یهو دیدیم از دور یه آقای مسن (احتمالا زیر 70 سال نداشتن ) داشتن با عصا رد میشدن یهو بی آرتی مارو که دیدن عصا رو گرفتن بالا شروع کردن به دویدن .... یعنی خیلی صحنه ی باحالی بود ...
اون لحظه
من:
راننده:
پیرمرده:
یکی از مسافر ها:
انشاء الله همیشه سلامت باشن
خب دیگه من برم کلاسم شروع شد