بگو چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شده؟؟؟؟
من طاقتشو دارم .......
*با تشکر از هانیه جون به خاطر ایمیلای قشنگش*
شناسنامه
من حسینم
پناهی ام
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
...خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو
ها؟!
*با تشکر از مهسا جونم*
لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند
و جیرجیر می کنند ولی خوش به حالشان که
لنگه ی همند...
مرحوم حسین پناهی
من:
مواقعی که هیچ کاری ندارم : ۰ تماس ۰ اس ام اس
مواقعی که امتحان دارم: ۰ تماس ۱ اس ام اس
۱ اس ام اس= ایرانسل
البته مامان من این طوری نیست...
ولی یه نکته دیگه که راجع به مامانا هست
آکبندترین گوشی تو خونه ها مال ماماناست
کلا یه گوشه خونه مونده...
بلندترین اس ام اس شونم سلام باشه...
اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود
و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.
چارلی چاپلین
خوشم میاد بشر در راه تقلب چه گامهای بلندی بر میداره
از این برچسبا تا حالا دیده بودین؟؟؟
میتونین راحت سر کلاس بخوابین و استاد فکر کنه بیدارین
البته طی بررسی هایی که من انجام دادم دیدم اصلا طبیعی
نیست و خیلیم تابلوئه همه ی مژه ها میاد پایین چشم بالا
اصلا مژه نداره ولی شاید از دور خوب باشه...
ولی واسه بعضی کلاسا واقعا نیازه
دقت کردین چند وقته رفتم تو فاز خاطره...!!!
این بازی رو یادتونه با میکرو بازی میکردیم با یه تفنگ شلیک میکردیم
به پرنده ها....
به قول داداشم میگه اینقدر جو گیر میشدی موقع بازی کردن مخصوصا
اون بازی سیرک بود وقتی دکمه ی پرش رو میزدی خودتم سه متر می پریدی
هوا ... البته کلا زیاد اهل بازی با میکرو و سگا نبودم.
وای این چرخ و فلکا...
چقدر بچه بودیم اینا واسمون بزرگ و جالب بودن
یه دفعه راهنمایی بودم عمه ام اصرار که بیا با دختر عمه ات
برو سوار شو ... حالا هی منم نه مرسی...
خلاصه از اون اصرار از من انکار میگفت داری تعارف میکنی
آخرش تسلیم شدم
ولی با کلی خجالت سوار شدم
بــی شــــکـــــ . . .
جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند
چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق
جهـــانی بـــرای تـــــو. . .
مرحوم حسین پناهی
کتاب فارسی دوران ابتدایی مون رو یادتونه؟؟؟
جلدکتاب اول دبستان که عکس یه گل روش بود تـــــــــــــــــا
کتاب پنجم با عکس پنج تا گل روش....
یه سری عکس از بعضی صفحاتش که برامون خاطره انگیز تره
و بیشتر یادمونه گذاشتم تو ادامه مطلب...
دوست داشتین ببینین
یادتونه تو دوران مدرسه وقتی میخواستیم درس بخونیم
اول یه دور ورق میزدیم ببینیم چند صفحه باید بخونیم....
بعد مثلا میگفتیم(فوق فوقش...)۸ صفحه باید بخونم
یهو میدیدیم یه صفحه نصفش عکسه ذوق ذوق
آخجون باید ۷ صفحه و نیم بخونم....
حالا تو دانشگاه حداقلش اونم فقط واسه امتحان حذفی
۱۵۰ صفحه است
دریغ از یه عکس تو پاورقی همه ی نوشته هاشم
که ریز و پشت سر هم.... ای زندگی
واقعا چرا با اینهمه برنامه ریزی به کارامون نمیرسیم...
این دقیقا حال و روز منو نشون میده
مخصوصا اون قسمتش که میگه از 44 دقیقه دیگه شروع میکنم
که ساعت بشه دقیقا 4 بعداز ظهر
درس نمیخونم... حرص میخورم....
هرچی میخونم کتابه تموم نمیشه که...
یادتونه کوچیکتر که بودیم میرفتیم روی شونه های خواهر یا
برادرامون وایمیسادیم بعد یه چادر میپوشیدیم میشد یه آدم
دراز با یه کله کوچولو...
واقعا ما چه تفریحات سالمی داشتیم