من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم
و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم
ای دوست خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست
یادتونه قدیما وقتی داشتیم مشق مینوشتیم نوک مدادمون که میشکست میذاشتیمش سرجاش دوباره شروع میکردیم به نوشتن ...
مداد قرمزم داشتیم واسه این که خوش رنگ تر بنویسه بهش آب دهن میزدیم (البته من که
)
پاک کنامونم اینقدر میگرفتیم تو دستمون تا دستمون عرق میکرد بعدش که میخواستیم باهاش پاک کنیم
برگمون پاره میشد...
یادمه سمت چپ دفترمونم بیشتر دوست داشتیم چون هم اوایل حجمش بیشتر بود و نوشتن روش راحت تر هم برگه های سمت راستی رو قبلا پشتشون نوشته بودیم...
کل دفترمونم باید خط کشی میکردیم اون موقع که مثل الان اینهمه امکانات و دفتر حاشیه دار نبود
یادش به خیر چه دورانی بود...
شما چیا یادتونه تو قسمت نظرات بگین...
رفتن همیشه هم بد نیست.. گاهی رفتن بهتر است؛
گاهی باید رفت.. باید رفت تا بعضی چیزها بماند...
اگر نروی؛ هر انچه ماندنیست, خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یادی...خاطره ای...غروری...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت,
مثل یادی...خاطره ای...لبخندی...!
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی؛ بروی...!
و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی...!!
تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛
زیرا خوشی آن است که تو می خواهی؛
و خوبی آن است که خدا برای تو می خواهد ...
در خلوت کوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست....
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟
تقصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم، ما بر زمینی زندگی می کنیم
که هر روز خودش را دور می زند .