ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
سلام سلام سلام
خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ دماغتون چاقه؟
اوضاع بر وفق مراده؟ انشاء الله که هست
انشاء الله که یه تعطیلات خوب با کلی خاطرات قشنگ رو پشت سر گذاشته باشین
ما امسال 13 به در رفتیم بیرون ولی 14 به درمون یه چیز دیگه بود
14 فروردین واسه بیرون رفتن خیلی خوب و خلوته
سال دیگه 14 فروردین برید بیرون ببینید چه خبره
نه نرید دروغ گفتم الان همه 14 میرن بیرون شلوغ میشه
با خاله و شوهر خاله ی گرامی و مهربونمون زدیم به دل طبیعت
پارک جمشیدیه و دربند، جای همتون خالی خیـــلی خیـــلی خوش گذشت
من از بچگی آرزو داشتم با خاله جون و خانواده برم دربند (با لحن فامیل دور بخونید)
جدای از شوخی همیشه دوست داشتم هر جایی که میریم حالا میخواد پارک باشه یا سفر یا هر جای دیگه چند خانواده ای باشه
اول میخواستم عکس های این پست رو با عکس های نوروزی یک جا بذارم
ولی دیدم خودشون ارزش یک پست جدا رو دارن
نــــــــــــــه فکر کردید من از اونام که داداشمو به ماشین میفروشم
چون جا کم بود داداشمم خیلی مترو دوست داره داداشمو با مترو فرستادیم و پسرخاله هم طی یک عملیات از خود گذشتانه (
لغت جدیده
) همراهش رفت که تنها نباشه
پارک جمشیدیه
هوا عالی ، خلوت، با صفا
یه کم رفتیم بالاتر
ماشاء الله پسر خاله کوچولومم که همیشه دوست داره اولین نفر باشه
مثل فرفره از پله ها دوید بالا و اول شد
اینم از یه درخت با شکوفه های بهاری
دربند
بعد از ناهار هم رفتیم دربند
تا الان فرصتش پیش نیومده بود برم
خیلی دوست داشتم ،خیلی قشنگ بود
اگر نرفتین حتما سر بزنین
(ورزش گردن برای سلامتی بسیار مفید میباشد
)
وقتی ماشین رو پارک کردیم و داشتیم پیاده میرفتیم
به یه کوچه ی قشنگ برخوردکردیم
خیلی دوستش داشتم
همه جای دربند از این آلوچه ها میفروختن که من اصلا دوست ندارم
ولی خب از دست فروشنده معلومه که چقدر طبیعیه و اصلا رنگ نیست
بنابراین مقاومتی عظیم از خود نشان دادندی
خلاصه همینجوری رفتیم بالا
کلی چایخانه و رستوران سنتی و قسمت های قشنگ داشت
یکی رو برای خوردن چای انتخاب کردیم
خیلی قشنگ بود
تخت های چوبی رو روی آب روان گذاشته بودن
منظره ی خیلی قشنگی بود
ما هم بسیار خوب و پاکیزه کفشهامون رو درآوردیم رفتیم نشستیم
بعد خود مسئولینش مثل بلدوزر میومدن از روی تخت ها رد میشدن
جا داره بگم آقـــــــــا آقــــــــــــــــا(اینجا رو با لحن ارسطو بخونید)
بفرمایین چای
نه نفرمایین آخه هنوز نریختم
خب حالا میتونید بفرمایید
گردوهاشم خودمون خوردیم به شما ندادیم
(فکر نکنید ما از اوناییم که بلد نیستیم کادر عکس تنظیم کنن
گفتم الان مردم میگن این طفلی چندساله چای نخورده ثانیه ای 70 تا عکس میگیره
هول شدم)
اون قلیونم مال ما نیشت اینجوری نگاه میکنین مال روبرویی ها بوده
تصمیم داشتیم بعد از دربند بریم امامزاده صالح و بازار تجریش که از خونه ی پدر بزرگ زنگ زدن گفتن مهمون داره میاد و از اونجایی که ما شدیدا مشتاق دیدار بودیم برگشتیم
(شنیدم الان گفتین: بهتر وگرنه این گلنوشه شونصدتا عکس دیگه میذاشت مخ ما رو میخورد )
وقتی برگشتیم خاله جون واسمون یه بسته لواشک خریدن دلی از عزا درآوردم
معلومه من اصلا لواشک دوست ندارم؟
و این بود مختصری از خاطره ی روز ۱۴ فروردین ما
چه خوب که بهتون خوش گذشت..
انشاءا... همیشه خوشحال و شاد و سلامت باشید...
ممنوووووووووووووووووووووووووووون
جای همگی خیلی خالیییییییییییی بودددددددد
ممنونم همچنین شما در کنار خانواده ی محترمتون