به نام خدا
زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست،
میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
ادامه...
:-| تازه خبر نداری یکی از شاگردای ساختمان گسسته رفته به مریم گفته به فلان دلیل نتونستم تمرینم رو به موقع بدم و اینا بعد مریم بهش گفته تمرینا رو باید با مهسا ok کنین و من دخالت نمی کنم. دختره ام گفته آخه ازش می ترسم!!! یعنی مریم هنوز تو شوکه که دختره از من می ترسه و از مریم نمی ترسه! بعد این قضیه رو جلوی یه سری از بچه هایی که ترم پیش باهاشون منطقی داشتم گفت و همه شون تایید کردن که مهسا سر کلاس خیلی ترسناک می شه! ای کاش اونجا بودی و آرمانهای شلنگ خیس رو توی ترس توی چشماشون میدیدی! خودمم باورم نمی شد به قول عزیزی از درون خودمو می سوزونم و از بیرون دیگران رو راجع به هفته ی دوم تیر هم حرفی ندارم :-| اولین بار نیست که سوتی میدم که!
=)) کی بوده دختره به من نشونش بده ببینم حال و روزش چجوریاست =)) مهسا البته این ویژگی صفت TA بوده که بچه ها فک کنن باید ازت بترسن شایدم هیبتت بوده =)) وگرنه که من از هر زاویه ای نیگا می کنم حتی یه سری augmented reality هم بهش اضافه می کنم بازم جواب نمیده =)) اشکال نداره یه افطاریه دور هم میزنیم :دی
اونایی که ترم قبل شاگردم بودن و اینو گفتن صدف و سوگند و یکی دیگه بودن که اسمشو نمی دونم این ترمیارم که هنوز نمیشناسم باید حضوری نشونت بدم آخه از مریم نمی ترسن از من می ترسن! نمیدونم واللا! آخرالزمون شده دیگه!:-|
آره خودم باید بیام تحقیقات محلی ببینم جریان چیه واقعا
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
کی اذیتت کرده برم پوستشو بکنم؟؟؟
قول میدی پوستشو بکنییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه قول میدی بهت بگممممممممممممممم
قول می دم مامانی بگو
نه مامانی میترسم مثل شاگردای مدار منطقیت سیاه و کبودشون کنی
مهسا راستی تا یادم نرفته هفته دوم تیر ماه رمضونه برنامه چیدینا
:-|



تازه خبر نداری یکی از شاگردای ساختمان گسسته رفته به مریم گفته به فلان دلیل نتونستم تمرینم رو به موقع بدم و اینا بعد مریم بهش گفته تمرینا رو باید با مهسا ok کنین و من دخالت نمی کنم. دختره ام گفته آخه ازش می ترسم!!!
یعنی مریم هنوز تو شوکه که دختره از من می ترسه و از مریم نمی ترسه!
بعد این قضیه رو جلوی یه سری از بچه هایی که ترم پیش باهاشون منطقی داشتم گفت و همه شون تایید کردن که مهسا سر کلاس خیلی ترسناک می شه!
ای کاش اونجا بودی و آرمانهای شلنگ خیس رو توی ترس توی چشماشون میدیدی! خودمم باورم نمی شد
به قول عزیزی از درون خودمو می سوزونم و از بیرون دیگران رو
راجع به هفته ی دوم تیر هم حرفی ندارم :-| اولین بار نیست که سوتی میدم که!
=)) کی بوده دختره به من نشونش بده ببینم حال و روزش چجوریاست =))
=)) وگرنه که من از هر زاویه ای نیگا می کنم حتی یه سری augmented reality هم بهش اضافه می کنم بازم جواب نمیده =))

مهسا البته این ویژگی صفت TA بوده که بچه ها فک کنن باید ازت بترسن شایدم هیبتت بوده
اشکال نداره یه افطاریه دور هم میزنیم :دی
اونایی که ترم قبل شاگردم بودن و اینو گفتن صدف و سوگند و یکی دیگه بودن که اسمشو نمی دونم این ترمیارم که هنوز نمیشناسم باید حضوری نشونت بدم
آخه از مریم نمی ترسن از من می ترسن! نمیدونم واللا! آخرالزمون شده دیگه!:-|
آره خودم باید بیام تحقیقات محلی ببینم جریان چیه واقعا