سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خب نینی 2 سال و یه روزمون کادوهاشو جمع کرده دور خودش داره ذوق میکنههههه
یه تشکر ویژه از همگی و مرسی از لطف همتون
ایشالا عروسی وبلاگتون بیام جبران کنم
خلاصه گذشته از شوخی دست همگی خیلی درد نکنهههههه
هدیه های این پست آپدیت شد...
بازم آپدیت شد
برای بار سوم آپدیت شد
( ببینم این رکورد آپدیت تا کی ادامه داره ... )
ادامه مطلب ...
تقریبا 2 هفته پیش چندتا از دوستان برای بعد از پروژه ها یه برنامه ی عالی برای توچال ریختن
و ما هم بسی استقبال نمودیم و یه گروه 10 نفری رفتیم به دل توچال .
خیلی خوش گذشت خیلییییییییییییییییییییییییییییی یعنی هرچی بگم کم گفتم.
اولش که رسیدیم داشت برف میومد.
همون اول یه صبحانه ی دسته جمعی خیلی عالی خوردیم.
خیلی چسبید مخصوصا با نون سنگگ تازه .
با تشکر از تلاش های بی وقفه مهسا همیشه مادر خرج این برنامه ها
فقط نمیدونم چرا قسمت نمیشد من با صبحانه ام چای بخورم آخه هر بار که واسه من چای می ریختن به دلیل کمبود جا می ذاشتمش جلوی یکی از دوستان و اون طفلی هم هی حواسش پرت میشد از لیوان دم دستش چای می خورد
یه پیاده روی دسته جمعی تا خود ایستگاه 8 خب حالا یه کوچولو کمتر
یعنی وقتی اومدیم برگردیم مگه راه تموم می شد ،
ساعت ها طول کشید تا ما از دور یه کور سویی از مکان اولیه مون رو ببینیم
یه عالمه عکس یادگاری از زیباترین و مهمترین و هیجان انگیز ترین عناصر طبیعت اونجا
یه ناهار دست جمعی با اندکی ویبره
عوضش دیگه نیاز به جویدن نبود دهنمون حالت جویدن خودکار داشت
یه چای دبش تو سرما آخ که چقدر می چسبه
دوباره پیاده روی برگشت تا پائین
یه میان وعده با کلی میوه و لواشک ترررررررررررررررررررررش
و دوباره برگشت به خونه
با تشکر از زهرای خوبم که همش حواسش به من و بحث های پیرامون این قضیه بود
یه روز سرد برفی در کنار بهترین دوستات توی یه جمع گرم وصمیمی میشه یکی از بهترین خاطرات زندگیت
ههعععععععععععععععععععی امروز امتحان آخرین عمومی دوره لیسانسم و به قول مهسا اولین امتحان آخرین ترم فردم بود
یعنی بدترین عمومی ای که تا حالا خونده بودم این درس بود
با هر صفحه یه روز از عمرم کم شد
دیگه آخراش روحم پرواز کرد کتابو دادم داداشم میخوند واسم میگفت
ولی خیلی خوبه تاثیرش از خوندن بیشتره چون من دیگه چشمم کلمات کتابو نمیدید عملا و چقدر متن کتاب بد بود
و یه چیزی اون 1 ساعت مرور صبح قبل از امتحان تو بی آر تی در حال حرکت و له شدن تاثیرش از یه هفته خوندنم بیشتره
میگین نه امتحان کنید
جان من سوالاشو بخونین خیلی جالبهههه
یعنی یه همچین سوالایی ما جواب میدادیم در حد IQ جلبک
تو سوال اول گفته گربه سمت راست رو رنگ بزن این حال کرده همه رو رنگ کنه نمره کاملم گرفته
دور شکل های مثل هم خط بسته بکش
شکلی را که مثل بقیه نیست خط بزن
همین سوالا رو میدن دانشجوی مملکت میشه امثال من
از نظر من این امتحانا ملغی ست
خب دیگه خودم فردا امتحان گرافیک دارم قراره دایره و بیضی رسم کنم
شاید باورتون نشه ولی من اومدم بعدا نوشت بذارم برای بچه های دانشگاه که بچه ها بیاین ما هم قاشق چنگال های شبیه هم بخریم که با این صحنه مواجه شدم
اینم لینک نظرات
البته این اتفاق رایجیه به خصوص در ارتباط این دو دوست نظرگذارنده
خوبیش اینه دیگه نیازی ندارن با هم صحبت کنن
اصلا دنیایی داریم تو دانشگاه
ببینید چیقده قدیم تنوع طلبی کم بوده... اومدیم نشستیم تو سلف غذا بخوریم که دیدیم همه مون قاشق چنگالامون شبیه همه یعنی قاشق چنگال جهاز مامانامون دقیقا کپی هم بوده
خیلی صحنه ی باحالی بود...
خب حالا اونروز شانس میوه بهمون خیار دادن...
مگه سلف شما آناناس میدن اینجوری نیگا میکنید ...
هانیه توام؟ ...
روزهای شنبه من 2 تا کلاس دارم که این هفته یکیش حذف شد و موند یه کلاس 8 تا 10 عمومی
شنبه اول هفته ساعت 5 پاشدن خودش یه مصیبته و وقتی میفهمی تیم ملی والیبال مسابقه داره و تو نمیتونی ببینی یه مصیبت دیگه .
آخه اصل هیجانش به دیدن مسابقه ست .
شنیدن نتیجه بدون اینکه توی استرس گرفتن تک تک امتیازها باشی اصلا مزه نمیده.
این استاد عمومی هم تمام جلسات شهریور رو اومده بودن و واسه همه غیبت زده بودن و عملا غیبتی نداشتم که به خاطر این یه کلاس نرم دانشگاه.
خلاصه به داداشم گفتم تو باید به من گزارش لحظه به لحظه بدی.
اونم آخر هر ست نتیجه رو میگفت .
یعنی ست اول و دوم رو گفت و منم دیدم نه شنیدن نتیجه که فایده نداره باید دید
حالا که نمیشه دید حداقل باید شنید.
رادیو رو روشن کردم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم .
از شانس منم استاد از در اومدن میگن فصل 5 کتاب خیلی طولانیه فقط چیزایی که من میگم رو تو امتحان بنویسید کافیه .
ای بابا
حالا من یه گوشم به کلاسه یه گوشم به رادیو .
امتیازها هم مرزی میرفت بالا اصن یه وضعی.
جریان های در اون زمان دو دسته بودن
معروف پاس میده
راست گرا چپ گرا
زرینی یه سرویس عالی میزنه
یه جریان دیگه این وسط به وجود اومد
مصدومیت موسوی امروز به ضررمونه
این جریان خودش دو دسته میشد
26-25 به سود ایران ...
خلاصه این که خیلی خوشحالم یه برد شیرین به نفع ایران ... باخت هامونم با فاصله های خیلی کم بوده... یه جا نوشته بود هروقت میخوام عرق ملیم تقویت شه میرم تقویم رو نگاه میکنم ببینم مسابقات والیبال کیه ؟!!
بچه ها مچکریم .... بچه ها مچکریم...
خدا حفظتون کنههههههههه
امروز دوتا دوست پیدا کردم
صبح داشتم میرفتم دانشگاه... دیدم یه آقا پسر کوچولوی ناز داره با مامانش میره مدرسه ... منم پشت سرشون بودم... بعد هی برمیگشت ببینه من بهشون نرسم و وقتی نزدیک میشدم برمیگشت میگفت مامان بدو بهمون نرسه و مامان خوبشم باهاش میدویید
منم سعی کردم بهشون نرسم... تا وقتی که مسیرمون عوض شد برگشت دید دیگه من نیستم
تو راه برگشت توی بی آر تی بودم.
دیدین این مامانا که بچه هاشونو بغل میکنن سرشون از اون پشت معلومه...
اینقده این پسرمون ناز بود... با اون موهای فرفریش...
نگاهش کردم گفتم دالی دالی سلاااااااااااااااااااااااام
دیدم خندید و رفت قایم شد توی بغل مامانش
چند دقیقه بعد اومد بالا و دوباره یواشکی منو نگاه کرد
دوباره بهش گفتم دالی و دوباره خندید رفت قایم شد
داداشم میگه پدر مامانه رو درآوردی با این بازی کردنت
سه شنبه هم بالاخره ارائه مو دادم راحت شدمممممم
بعد از ارائه هم بچه ها یه کادوی دیگه بهم دادن گفتن ادامه ی کادوی تولدت
خیلی چسبییییییییییید
همیشه نصف کادوهای دوستاتونو بعدا بدین خیلی غافلگیر کننده ست
از اول مهر تاحالا دومین باریه که سرما خوردم. 2 هفته پیش سرما خوردم هفته پیش بهتر بودم این هفته دوباره سرما خوردم.
حالا سرماخوردنم به کنار . سه شنبه این هفته هم ارائه دارم. دلم واسه بچه ها میسوزه که باید صدای خوشگل و تو دماغی منو تحمل کنن. یادمه قدیما میگفتن سرماخوردگی n تا ویروس مختلف داره که اگه یکی از اونا رو بگیری دیگه اون ویروس رو نمیگیری و یکی دیگه از ویروس ها رو میگیری.
ولی اون n یه عدد متناهی بود که الان من یادم نیست و من حدودا n به توان n بار فقط خودم به شخصه سرما خوردم .
پس میتونم این نظریه رو نقض کنم
(خدایا شکرت یه وقت فکر نکنی من دارم ناشکری میکنمــــــــــــــــا نــــــــــــــه)
گفتم صدا یاد یه چیزی افتادم. چند وقت پیش(دوران سرماخوردگی اولم) یه روز هندزفری گذاشته بودم تو گوشم.
( اینجا باید ذکر کنم که خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد من هندزری رو توی دوتا گوشم بذارم چون تو خیابون که خطرناکه
، توی بی آرتی هم که آدرس میپرسن
البته همیشه در اون گوشم که هندزفری هست صحبت میکنن
، توی خونه هم ممکنه کسی کاری داشته باشه
) از قضا اینبار توی دو تا گوشم بود و داشتم آهنگ مترسک مازیار فلاحی گوش میدادم
همشم با اون مترسکه همدردی میکنم اصن یه وضعی
بعد فکر کردم دور و برم خالیه داشتم واسه خودم با آهنگ میخوندم
بعععععععععععععد اونجاشم بود که میگه آدما رو دوست ندارم عاشق شمام کلاغا آآآآآآآآآآآااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
(به این آ های آخرش دقت کنین ساده از کنارش نگذرین.
) خلاصه همینجوری با اون صدای خوشگل تو دماغیم داشتم میگفتم آآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآ
همینجوری بالای سرمو نگاه کردم
دیدم بابام بالای سرمه یعنی اصن
....
امروووووووووووووووووووووووووز بگین خب
سوار بی آرتی بودممممممممممممم
بععععععععععععععععععععععععد
همینجوری تو فکر خودم بودم
یهو مچ دستم درحالت پیچش حداکثری بین میله و در گیر کرد
یعنی اگر بدونین چه دردی داشت. کلی هم وایسادم تا همه مسافرا سوار شن راننده در رو ببنده
یه همچین آدم توداری هستم من
بازم دستم کبود شد
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دستمممممممممممممممممم
این روزها بی آر تی خیلی شلوغ تر از قبل شده
مجبورم زودتر راه بیفتم چون مدت خیلی بیشتری توی ایستگاه معطل میشم خیلی طولانی
این مدت طولانی باعث میشه تجمع جمعیت توی ایستگاه بیشتر بشه و سوار شدنم سخت تر میشه
یکی از جاهایی که باید بی آرتی سوار شم چهار راهه و چراغ های خیلی طولانی مدت داره
چندروز پیش رفتم توی ایستگاه و چون چراغش طولانی بود 4 تا بی آرتی وایساده بودن
تا ته ایستگاه و دم اتوبوس آخر رفتم ولی همه پر پر بودن
یه دفعه دیدم یه اتوبوس جدید اومد که تقریبا هم خالی بود ( البته خالی از دید من با خالی در تصور شما خیلی فرق داره) . راننده هم دید یه جمعیتی چشم میچرخونن واسه یه بی آرتی جدید... یه دفعه نگاه کرد گفت : 1...2....3... دستاشو زد به هم و ادای دویدن رو درآورد... خیلی صحنه ی بامزه ای بود
همینجوری نوشت: جاتون خالی دیدین که آدم وقتی یه وسیله مثل گوشی و امثالهم میخره همون روز اول همه زیر و بمشو در میاره... منم نشستم همون شب اول که زیر و بم mp3player رو در بیارم چشمتن روز بد نبینه رفتم گشتم رسیدم به setting رفتم توی زبانها بینم چه خبره همینجوری داشتم بالا پایین میکردم روی زبان ژاپنی دستم رفت رو تایید یعنی عالی بود.وقتی هم یه چیزی رو تایید میکنی از اون قسمت خودش میاد بیرون دیگه یه مدت سرم گرم بود
دیروز دوستای دانشگاهم بهم کادوی تولد دادن
یه mp3 playeeeeeeer .. منم که عاشق آهنگ گوش کردن ...
این چند روز همش منو میذاشتن سرکار میرفتن این گوشه کنارا ... همش مرموز میشدن
هی منو سرگرم میکردن ... هی منم میرفتم میپریدم تو کلاس اونام یه واکنش های خفیفی نشون میدادن
نشون به این نشون :
حالا این هی که میگم 2 بار بوداااااااااااااااا گفتم جو بدم مزه اش بیشترشه
خلاصه اینکه دیگه شرمنده کردن و کلی ذوق زده شدیم ووووووووووووووو ...
تازه یه ایده ی ابتکاری هم زده بودن یه چیزی درست کرده بودن صفحه ی اولش عکس های خودمه و عکس های دسته جمعی مون و صفحه های بعدیش عکس تک تک دوستای عزیزم ... خیلی دوستش دارم حالا قراره همه پشت عکساشون واسم یادگاری بنویسن
دست همشون درد نکنه
آخی امروز اول مهر بود
باز آمد بوی ماه مدرسه ....
همشاگردی سلام همشاگردی سلام
پنجره پنجره پنجره ها...
(جشن عاطفه ها بود یا نیکوکاری( یادم نیست کدوم مال عیده ))
چقدر وقتی تلویزیون این آهنگا رو میذاشت من حرص میخوردم (حالا گفتن نداره)
امروز صبح که میرفتم دانشگاه مدارس داشتن سرود ملی پخش میکردن یادش به خیر
صف وایسادن- ازجلو نظام- سرود ملی- دعای فرج و...
نزدیک تابستون که میشد میشماردم و جمع میزدم ببینم چندروز تعطیلم
30+30+30
راستی ماه های تابستون 31 روزه ست آخ جون 3 روز بیشتر
تیر که تموم میشد اشکال نداره 2 ماه دیگه هست مرداد که میگذشت بابا یه ماه دیگه مونده
(مشغول ازمبه اید اگه فکر کنید من دبیرستانم از این تفکرات داشتم... اینا مال دبستان بود
)
حالا خودمونیم با اینکه بچه درسخون بودیم ولی من که به شخصه دم مهر که میشد دلم میگرفت
(شکلکاشون چه ضایع شده )
دیروز داشتم مصاحبه با شکوفه های سال اولی رو میدیدم
خداییشم این مصاحبه ها دیدن داره... بچه ها اونقدر پاکن که حرفاشونم شیرین و دلنشینه
ازشون میپرسید می خواید چیکاره بشید؟ یکیشون میگفت خواننده ... عزیزم
یکیشونم که گریه میکرد میگفت مامانم گم شده... ( الان همون حالتی ام که نمیدونم گریه کنم یا بخندم )
منم هرروز که میرم دانشگاه مامانم گم میشه ...
میخوام به مناسبت این اول مهری یه بخشی از قصه های امیر علی نوشته ی امیر علی نبویان رو براتون بذارم
داستاناش خیلی قشنگن و چقدر من با این بخش همزادپنداری میکنم
**اول مهر**
بعید است محصلی وجود داشته باشد که معتقد نباشد بهترین و عزیزترین فصل سال تابستان است.اما چه کنیم که روز ها می ایند و می روند و پاییز و موسم تحصیل هم فرا می رسد.
این مسئله برای بنده که ارادت ویژه ای به تعطیلات دارم و بی میلی بیمار گونه ای به باز گشایی مدارس نمودی بی مثال دارد.بدین ترتیب که وقتی تقویم فرارسیدن شهریور را هشدار می دهد و بعد کجاوه ی کج و کوله عمرم در سرازیری نیمه ی دوم ان ترمز می برد ماتمی عجیب وجودم را فرا می گیرد.نا گفته نماند غم این مصیبت وارده وقتی مضاعف می شود که با معرکه گیری های مرسوم فک و فامیل و حتی رادیو و تلویزیون توام می گردد که ضمن رفتاری مملو از حس ترحم به امثال بنده در تلاش اند وانمود می کنند چه اتفاق فرخنده ای در پیش است.
هرچند که تمام همدردانم خوب می دانند این اش کشک خاله خانم را تا قاشق اخر باید خورد و به زور به به و چه چه کرد. توضیح انکه اگر کسی تا اینجای بحث هنوز مردد مانده که ایا به بنده شبیه است یا نه باید عرض کنم یکی از نشانه های بارز یک ماتم زده ی واقعی از فرا رسیدن فصل مدرسه این است که در روز های پایانی شهریور مدام تقویم را به امید یافنتن تعطیلی های رسمی ورق می زند با یافتنشان شاد و با مشاهده اصابت حتی یکی از انها به روز جمعه غمگین...
"بخشی از قصه های امیر علی- امیرعلی نبویان"
خدایا
دلم هوای اون روزا رو کرده که پشت پنجره وایمیسادم و از ته دل دعا میکردم کاش فردا برف بیاد و مدرسه ها تعطیل بشه
بزرگترین دغدغه ی فکری و آرزوم همین بود
این روزها ذهنم خیلی آشفته ست ... خیـــــــــلی
دیروز آخرین روز کارآموزیم بووووووووووووووود (البته یه کم بیشتر رفتم)
آخـــــــــــــــــــــــی اولش که آدم میخواد بره سخته آخرش که می خواد بیاد بیرون سخته
کلا زندگیا سخت شده
یه چند روزیه فقط میرم شرکت تا از مدیر بابت این مدت تشکر کنم که اینقدر سرشون شلوغ بود قسمت نمیشد بالاخره دیروز لیدر منو دیدن میگن مهر نزدیکه نمیخوای بری خریدی چیزی
... گفتم والا من هی میام آقای مدیر رو ببینم (مدیر مدیره.... خود مدیره.....
)
گفتن والا منم خودم چندروزه قسمت نمیشه ایشون رو ببینم ولی الان بهشون میگم به شما یه وقت بدن دیگه رفتم تشکر و خداحافظی
گفتن دنیای آی تی کوچیکه
انشاء الله در آینده همکاری میکنیم ... از همه ی بچه های اونجام خداحافظی کردم
حالا گفتن نداره همه هی گفتن بی صداتر از تو ندیده بودیم بری جات خالی میشه
ای بابا دیگه لیدرم گفتن لیسانس گرفتی اگه دوست داشتی بیا پیش خودمووووووون
با اونیکی کارآموزم حسابی صمیمی شده بودیم با اینکه مدت کمی باهم بودیم کلی باهم خاطره داریم چقدر خندیدیم دیگه اصلا دلمون نمیومد از هم جدا شیم حالا انشاء الله بازم همدیگه رو میبینیم
اینم از کارآموزی مراحل بعدی زندگی ما اومدییییییییییییم
آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
توی این هفته ای که گذشت عروسی دوتا از دوستام بود
عروسی دوست یه چیز دیگه ست یه حس مخصوص به خودشو داره
اولش که از در میان اشک میپیچه توی چشمای آدم
اشک شوقــــــــــــــــــــــــــــه
خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت خیلی خوشحالم
دوستای عزیزم واسه ی هر دوتاتون آرزوی خوشبختی میکنم
نسرین دوست داشتنی خودم و فاطمه ی عزیزم بهترین لحظه ها رو کنار همسرتون واستون آرزو میکنم .